پشتِ میله خواب باشی شب عروسیت باشد
تازه گل زشتیِ گاییده شدن را می بینی؟!
حمید طاهری (فلانی)
فلانی نوشت: Hi مسافر، خانه ی از پدر نداری را سرباز های زندان هم آنقدر که باید نمی فهمند!!
تلافی نوشت:
دلم گرفته، دلم خیلی گرفته،
به زمین فحش می دهم از کاغذ شعر در می آید
به آسمان لقد می زنم، از هوا رقص
سازهایم را خاک خورده در دستانم
تا حالا شده، خواب ببینی رفتن را بی کوله برگشتن را بی بدرقه
اما آسمان ستاره باران باشد هنوز و گلوله ها هر کدامشان غنچه داده باشند؟
دیشب از دختری در شعر خواستگاری کردم
زندانی ِ ساعت ِ بند ِ پنج هنوز اعتصابش را نشکسته بود
دم دمای ظهر فرمانده، برگه های مرخصی را پاره می کرد
دیر شده بود!
شیرین ، زن ِ فرهاد شده بود، آرش دوباره به سانِ گچ سپیده شده بود
زندانی ها زبانمان را نمی فهمیدند... حسن می گفت، الایرانی، سَکَران، ها؟
گفتم، حسنو، مازندران نرفتی، هواش خوبه، مردماش خوبند
اما متی کلا، دیواراش رطوبت داره، شده یه جا باشی آدماش زبونتو نفهمند
بچه تهرون ِ مرفح، غریبه ی بی دردِ تو فیلما، آقا مهندسای قاطی لاتا رو ولی اونا یه جوری می فهمیدند؟
یارو آخونده کلت داشت می گفت ، شب ِ اول شب ِ عروسیه
گفتم حسنو، تو که بحرینی، کدخدای خر ِ بابابازرگینا
خرتونو خرمونو گذاشت از پل با پل انداخت ، کشت! هیچی! اما مازندران غروباش یه جوریه!
مرد ِ گنده گریه می کرد، می گفت، نامزدم رو نامزد دادند
امشب عروسیه، خدایا زیر برگه ی مرخصی نوشته
توی این شطرنج سرباز و زندانی صدقه سری ِ آقای نزدیک ِ فیل ، هر دو مات اند، فرقی نداره!
چی می گی ؟ کجای کاری؟ بین ِ کابوسا که این همه لایی نمی کشند
آخه رفیق! بی رفیقی، مثل ِ دریای ارومیه شوره! می فهمی؟
نمی فهمی، حبیبی! نمی فهمی!
آرتین می گه می شه از تو اتاق رفت جایی که عرب نی انداخت!
وگرنه اینهمه رفیق ِ دورو برت که همه خیالی نبودند،
قاطی کردی آرتین!
آخه هر خری رسید به بادبادک ها رید، آبشم که جوره،
حالا غما دولا سه لا سوبله چوبله در میان؟
می دونی مردا زیر کفشاشونو چجوری آب می دن؟
نمی دونی!
لامصب، این شعره داره منو می کشه، مثلا داری ترانه می خونی؟
حالا گیتارشو یه نمه زیاد کن دردش یه کمی کم شه،
بزار تهِ برکه، توی آب، نمه ترک خوردنو کسی نبینی!
گور ِ بابای کلید ، باید این فصل ِ داستانش رو بخونی، بزار تموم شه!
چه می دونم، شاید یکی فهمید ، نتای بلوز وسط ِ اسید جز ِ Dance خورده
بوی بیات ِ شیرازو می ده! نمی ده؟
باغبان ِ غم، شاعر ِ خسته ی گوشه نشین،
این روزها در انزوای غربت ، میان ِ اینهمه غریبه ، هیچ چیزی لعنتی! تفاوت نکرده!
قصه ی ما قصه ی برج و کبوتر بود!!!! بی خیال، سال ِ نو غریبگی مبارک رفیق!
ما را در سایت هرچه گفتم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانم دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 150