با خود فکر می کردم
دستانم که باز شد سراغش بروم
بگویم رفیق
بنشین تا نشانت دهم
کجای چشم بندی که به رخت خورده
وحشتناکه
دستانم باز که شد
دیدم آن چشمها
زیر آن چشم بند بسته اند
چه لجوج
وحشتناک اینجاست
دیگر امید ندارم
بتوانم چشمهایش را باز کنم
در بی فاصله ترین دوری
در کمال اتفاق
حمید طاهری (فلانی)
فلانی نوشت: چشم بسته بود... به چشم_بند چه هَرَز؟
هرچه گفتم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانم...ما را در سایت هرچه گفتم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانم دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 62