راضی بودی که
تا از چشمانت الکل کشف می کردم
در تق تق قدمهایت
چخماق خورده، گـُر می گرفتم
حتی خیام هم در ابروان کشیده ات
به هوش می آمد
چه برسد به فهم که در دیدگانت
من چون ابوریحان
گِرد بودن زمین را می دانستم
و چو سربازان ِ گمنام ِ کوروش
نقشه ی تمام دنیا را داشتم
اما ز هر طرف که می دویدم
به تو می رسیدم
و عجبا که نه گالیله و نه پینوکیو
نمی فهمند که مرکز جهان
درست در مسیر قدمهای توست
تویی که پوریای همینجا بودی
و در تمام دنیا تختی تر از تو نبود
تویی که هزار سعدی در چشمانت
عاشق شده بود و حافظ
انگشت و انگشترت را فال دیده بود
تویی که درست بودی تا
درست پهلوانان فردوسی را مجسم شوی
تا به بی ریاترین بیت ِ پاسارگاد
فانوس دریایی باشی و
مسلم پسر عقیل را
به گمشده ترین زورق هم نشان دهی
در همتت از هادی تا باکری بود
و در مسیرت از احمد تا عماد
چقدر حسین را خوب فهمیده بودی
عجب یلی بودی
باغت آباد که نه باد بودی و نه با باد که
خرابات را می فهمیدی و جرات طوفان را
بلد بودی
کدام برج تورا دید و راه را نه؟
کدام پرنده تو را شنید و پرواز را نه؟
کو آن پارو که تورا فهمید و در راه ماند؟
بگو کدام شهزاد تو را گفت و شکوه را نه؟
و کجای داستانت شبیه علقمه نبود؟
تو یادم دادی
که با دست خالی هم می شود
اگر شُکر باشد شِکر می شود
می شود تنها شد اما تن به تنهایی نداد
تا علی دارد نشانی، سر به گمراهی نداد
می شود از نِی گذشت و به ستاره ها رسید
از آب خواند و از نخل هم استوارتر بود
سپاسگزارم
ای قاسم ترین دَستان ِ تاریخ ایران زمین
حمید طاهری (فلانی)
هرچه گفتم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانم...ما را در سایت هرچه گفتم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانم دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 75