داستانِ تند ترین لیسه

خرید بک لینک

قصه ی سریع ترین, لیسه, ی باغ
که مثل ِ...
"کند ترین, خرگوش باخت"

بسم الله الرحمن الرحیم
بچه که بودم یه رفیق داشتم، یا بهتر بگویم یه همکلاسیِ هم میزی داشتم که همیشه با هم بودیم تا وقتی که سال تحصیلی تموم می شد و بعد دیگه رفیق نبودیم. اسمش مرتضی بود، یه کم ریزه میزه، خونه شون دم ِ سه راهی بود و بعضی وفتها که حال از پایین تپه رفتن رو داشتم می رفتم دنبالش و بعدش با هم از کوچه مسجد می رفتیم بالا از تیر ِچوبی می گذشتیم و از مغازه ی ته ِ شیب آردنخودچی می خریدیم. اونوقتا دل ِ خاکیِ کوچه رو هنوز دستِ نرم یه جوب ِ آب نصف می کرد . یه جوب ِ آب که زمستونا آبش گرم بود و تابستونا خنک. از امام زاده داوود می رفت سمت ِ شهران و کنسلوقون و به گمونم از همونجاها یه قنات می خورد تا دم ِ خرابه روبرو مدرسه راهنمایی دخترونه و از زیرِ خیابون می گذشت و می رفت تو امامزاده یه دفعه می شد یه رود ِ گوچولوی با عشق. هنوزم که هنوزه گاهی خواب می بینیم شب ِ جمعه ای رفته ام واسه اموات فاتحه بخونم و بعدش پام رو بکنم تو جوب ِ آب و یه خورده توی اون حال و هوا آب روحم رو جلا بده. می گفتم اسمش مرتضی بود. یک کم ریزه میزه.

اووو پسر انگار قصه ی هزارسال پیشه. خب همه چیز یه دفعه تغییر کرد. زمان بچگی ما واسه سالها همه چیز زیاد تغییر نمی کرد. مثلا واسه سالها بود که ما دم ِ در همون مدرسه دخترونه ای یه جوریمون می شد، که قبل از ما عمو کوچیکه و قبل از اون عمو بزرگه و احتمالا قبل از اون بابامون یه جوریش شده بوده.
الانه که همه چیز زیادی تغییر می کنه و بچه ها سالهای نوری با ما فاصله دارند.
بابام رو از داداش کوچیکه بهتر می فهمم. می فهمی چی می گم؟ خب زمان ما گذر زمان یه کم آروم تر بود به آرومی زمان بابااینا. البته نه به آرومی زمان بابا بزرگینا. یعنی از درختایی که ما بالارفته بودیم بابامون هم بالا رفته بود. اون همون سنگایی که با توپ بدمینتون نشونه می رفتیم و همون سنگ مرمرا رو بابامینا هم نشونه رفته بوده اند. ما ها هردو نسل تیرکمون چوبی ِ هفتی با تیوبِ دوچرخه ساخته بوده ایم و هر دومون لااقل یک بار بادبادکی را با چوب حصیر و سیریش و فلان ساخته بودیم. تا وقتی که کارت بازی پیدا شد. یعنی وقتی تیله بازی جاش رو به کارت های رنگی داد که بازیکناش بازیکنای مراکش و اروگوئه و ایتالیا و خلاصه اون بازیکنایی بودند که زمان بابامینا جام جهانی نبودند و اختلاف شروع شد. از همونجا بود که اختلاف شروع شد. از کارب بازی و خلاصه بگذریم که از خلاصه، یه روزی یه جایی سر یه جریانی این مرتضی گفته شده شد که بچه ها آخرش می شن مثل لالایی هایی که ننه بزرگاشون واسشون می خونند.

مرتضی گفته شده شد، چون این حرفو خودم همین الان گذاشتم تو دهنش. اون عقلش به این چیزا نمی رسید که. همون موقع ها هم کلافه ام می کرد بس که دنیاش با دنیای من فرق می کرد. اگرچه دنیای اون با دنیای من مثل سیبی بود که از وسط سه قسمتش کرده باشند و یک قسمتش گم شده باشه. هر دوی ما یک قسمت دنیامون گم بود ولی اون قسمت ِ پیدای دنیای من با همه ی بچه های دیگه فرق می کرد.
زمان ما مثل زمان بابامینا هم نبودا، اینجوری باشه که مثلا ننه بزرگا اونجوری لالایی بخونند. یعنی می خوندنا ولی فقط تو فیلما و داستانا و تو تلویزیونایی که دراشون مثل کمد واز می شد. مثل بابابزرگای توی فیلما که همه شاهنامه می خوندند و فلان ولی بابابزرگ ما و بابابزرگ مرتضایینا و بابابزرگای دیگه ای هم که می شناختم اصلا شاهنامه نمی فهمیدند یعنی چی. خلاصه بگذریم. بگذار از خیلی چیزها بگذریم.
اما یه خیالایی بهم می گه آدما آخرش می شن مثل ترانه هایی که تو بچگیاشون گوش می کردند. گاهی می گم ای کاش می شد برگردم بچگی، ترانه رو کلا روی خودم حروم کنم. یعنی دیگه اون بعد از ظهرهایی که روی فرقون ِ تو حیاط پتو می نداختم و زیر ِ آفتاب عشق می کردم واسه خودم الکی نمی زدم زیر اون آوازکه مثلا یه دل می گه برم برم، یه دلم می گه نرم نرم که بعده ها تو دودلی گیر نکنیم. یا مثلا اونموقع ها که عمو ابی که حمومو اشغال می کرد از بالای پاسیو صداش رو نمی شنیدیم و یاد نمی گرفتیم ترانه ای رو که هنوز هم نمی دونم کی خوندش و جریانش چیه وو فلان. ولی سالها بعد .. بگذریم. می دونی تو زندگی یه حرفهایی هست از زندگی آدمای دوروبرت که حتی به آدمای دوروبرت هم نمی تونی بگی. هی خدا.

دیدی آخرش شدیم مثل ترانه های نوجوونی ؟ زندگی رو باختی دل من، دنیارو شناختی؟
هی هی روزگا یادمه هفت هشت سالم بود. بابام از الانم یک سال کوچیکتر بود. یه جعبه درست کرده بود یه جوری که روش یه درب ِ چوبی میومد و می شد عین دخل ِ پول. می زاشتش رو موتور ِ مینیبوسی که روش کار می کرد. آخه اونروزا کمیته می گرفت نوارا رو قیچی می کرد می چرخوند دور گردنت. خلاصه یه وقتهایی که تو خط ِ صادقیه باغفیض کمیته مینیبوسارو می گشت، جعبه نوارش می شد عین ِ دخل پول خوردا. میزاشتش روی موتور و توش قایمکی نوار کاستاش رو نگه می داشت. ازون اویکوهایی که موتورشون تو اتاق بین ِ شوفر و راننده بود. جعبه هم عین ِ دخل بود خب هیچکی نمی فهمید زیرش نوار کاست قایم کرده باشه. یعنی بابام یه پا مهندس بود. همیشه می گفت درسش خیلی خوب بوده، ولی روزگار اونجوری نبوده که بتونه درس بخونه. شایدم واسه همین بوده که یه جورایی انگار هرچی نبوده رو می خواست که ما باشیم.
اونموقعا که اشرفی اصفهانی هنو خاکی بود و کرایه اش تا ته خط هنوز دورو بر ده پونزده تومن بیشتر نبود. ده پونزده تک تومن. بعضی وقتها هم از جلو مدرسه ی ما رد می شد با مرتضی می رفتیم تو ماشینش و بی کرایه می رفتیم خونه، خیلی حال می داد. اگه پیرمرد زیاد نبود بابام یه نوازی می زاشت و بچه ها می رقصیدند وفلان. والله اونوقتها پول تو جیبی زیاد مرسوم نبود ما هم با ماشین خونه نمی رفتیم مگه اینکه بابام بوده باشه و اونوقت مرتضی هم میومد. یه وقتهایی هم می رفتم اینقدر دم خیابون وایمیستادم که بابام بیاد. این وقتها معمولا مرتضی صبر نمی کرد. آخه نیم ساعت طول می کشید که ماشین بابام رد شه، تازه اگه خوش شانس بوده باشیم و تو مسیر برگشت نباشه که معمولا اون صاعت تو مسیر بازگشت بود، مگه اینکه ما خیلی خوش شانس بوده باشیم. خلاصه
یه وقتهایی هم که مینیبوسش خالی بود و اون سکه پنج تومنیا مثل اینکه جواب نمی داده اند، بابام می زد زیر آواز:
وقتی آدم جوونه کبکش خروس می خونه، دنیا باش مهربونه، ای خدا، ای خدا.
بابام از الانم یک سال جوون تر بود.هی روزگار.خلاصه شدم مثل ِ آهنگای بچگی. مثل "خسته ام من مثل ِ مرغ بال و پر شکسته ام" که رسول تپله هر وقت که دلش می گرفت می خوند. باهاش که قهر می کردم دلش خیلی می گرفت. اولین نوار زندگیم هم همون کاست ِ سپیده دم ِ استاد جوادیساری بود که رسول داده بود. دلش از دست ِ باباش خون بود. داستان زندگیش رو تقریبا هر روز برام می گفت. دهبار همه ش رو شنیده بودم با جزیئیات تمام. باباش و عموش نونوایی داشتند، عموش بابای امیر لاغره بود. پسرعمو بودند. رسول طفلی باباش معتاد بود و قصه های زندگیش از قصه های ما فکر کنم خیلی غمگین تر بود..
ترانه ها یه بلایی سرم آوردند که نگو. بعضی ساعت ها به درب ضل می زنم و می زنم زیر آواز "دوستت دارم می دونی که این کار دله"
گناه من نیست هیچوقت عاشق نشدن. به جز ازون عشقایی که تو دل بود و طرف اصلا خبر نداشت و فلان.
گاهی خیال می کنم یکی ولم کرده رفته . مثل بیشتر آهنگ ها. یا قراره یکی از درب بیاد سراغم. بعده ها هم که تو جمعهامون که با چاقو و لنگ و شش جیبایی که جیباشو با روزنامه پف می دادیم عکس مینداختیم، اگه زیر آواز می زدیم "وای وای اگه یادش بره که وعده با من داره" یا از فیلمای فردین و فلان می خوندیم و بعد می شدیم عین ِ اونا. همونجوریا بود چشم باز می کردی می دیدی شدی عین اون ترانه ها. از میله ها گرفته تا جاده ها و تا و تا و تا بگذریم. یعنی چیزه. چطور بگم.
جاده ها آدم رو دیوونه می کنند. جاده هم بدون ترانه قدیما نمی شد. الان البته می شه ها. الان دیگه اکثرا پشت موتور یا دارم صداسازی می کنم یا دارم قران حفظ می کنم یا شعرهای خودم رو می خونم. می دونی آهنگ یه اسلحه است. اصلا اونا سیستم کوک ِ سازارو عوض کرده اند که یه سری چیزا رو تو مخ آدما هک کنند. تو چی می فهمی. تو چی می فهمی دایی موسیقی باشه یا نقاشی، شعر باشه یا رقص. اینا همه بازیچه ی دست ِ اوناست. می فهمی؟ نمی فهمی. مخت رو یه مشت انتلق تولوق با کتابای آنچنانی پخته اند با آهنگهای اونجوری. مخصوصا تو موسیقی اونا با بیسِ پرپیمونه. حالا بگذریم.

بگذریم مثل جاده هایی که گذشتند. اشرفی اصفهانیِ خالی تر از همه جا. همتی که غرب و شرق دنیارو بهم می چسبوند. جاده قدیمی که بین ِ قاره ایه. خیابونای شهریار ِ بی یاری و بعد خیابون ولیعصر بابلِ شعر، محمود آباد از رفیق خوردن. بابلسراز یاد رفته شدن. کرج آخر دنیاست و بعد غربت اندر غربت خلاصه زندگی رو باختی دل من. انقدر باختی که بزار ادامه ندم.
اینروزا کلا هیچی رو دیگه ادامه نمی دم. مخصوصا اون قصه هایی رو که احساس می کنم شاهکار می شن. مثلا نگاه کن، اسم این قصه تنت رو یه جوری می کنه. خودت ماجرا رو می گیری حتی اگر من ازش هیچی نگم. به محض ِ اینکه این نوشته تموم بشه خودت شروع می کنی اون قصه ای که نگفته ام رو می بینی و بعد اسم این نوشته را می گذاری "قصه ای که فلانی نگفت اما شنیدم". ازش حرفی نمی زنم. منت ِ اسم و رسمش هم نمی کشم. زیر ِ بار اعتلافش هم نمی رم. اصلا به من چه. این خودتی که اینقدر شبیه من بوده ای که کافیه بگم ف بری فرحزاد و بشینی به جاده هایی فکر کنی که تا تهشون رو سریع تر از همه دویده ای و ولی نرسیدی به ....
ببین تقریبا هر روز ِ زندگیم تو هرچیزی که دست گذاشتم، یه کاری کردم و بعد خیال کردم به ترین,ش رو تو دنیا انجام داده ام. گاهی تو یه روز چند بار می شد که مثلا یه قصه یا یه شعری چیزی می نوشتم و خیال می کردم این دیگه نوبل ِ ادبیات می گیره. هر چیزی که فکرش رو کنی. از قصه و ترانه و موسیقی و فیلم و نمایشنامه و فلان و بمان گرفته تا خیلی چیزایی که حوصله ی گفتنش رو ندارم.. بگذریم... بگذریم که از بس تو زندگی گذشته ام، از بس جاده های درازو به قدم گرفته ام و تمومشون رو گذشته ام، فهمیده ام که بعضی چیزا ادامه ندارند، حتی اگه ته داشته باشند. یعنی اول آخرشون، زیاد توفیری نمی کنه. واسه همینه تو همه ی کارهای تو زندگیم شاید فقط این برام مهم بوده که خودم احساس کنم اگه بخوام می تونم به ترین,ش باشم و این خودمم که نمی خوام. و ادامه دادنم را همچین جدی نمی گیرم. صبر می کنم. گاهی دور می زنم. خرابشون می کنم. زیاده گویی می کنم. حوصله برشون می کنم، انتخاب ِ واژگانم رو عوض می کنم. ببین بعضی وقتا که آدمی ترکت می کنه، درواقع داره خودش رو مجازات می کنه. بعضی آدما به خودشون لج می کنند. آخرشم می شه یکی که تو کوچه غریبه است، تو خونه کوچه ای! تو وطن خارجکی شده، تو خارج خارجی. آخ آخ یادم رفت زیر این قصه رو خاموش کنم

هرچه گفتم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانم...

ما را در سایت هرچه گفتم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 121 تاريخ: جمعه 16 آذر 1397 ساعت: 15:07

صفحه بندی