صحنه، تصویر ِ بسته ی یک میز تمیز با دو تا آدم در حال صحبت کردن که فضا و مکان در آن مشخص نیست
- می دونستی اونم آدمه؟ شاید یه جاهایی کم بیاره قاطی کنه؟! نمی دونستی!
سکوت فضا را می گیرد. یک نفر مشغول به جارو کردن شیشه خورده ها روی زمین می شود و دیگری به تمیز کردن ِ میز ِ کثیف دیگری می رود.
هر دو در سکوت به کارشان ادامه می دهند. تنها صدای افکار می آید.
فکر شخص اول:
- آخه اون قهرمونت بود، یه شاعر محدود به شعر که هرکاریش هم کنی ادب کنه و به جای فحش دادن، بره تنهایی بشینه گوشه ی یه کافه ی خلوت یا تهِ یه قهوه خونه ی شلوغ از تنهایی یک شعرِ غلیظ بگه. کی فکر می کرد همچین آشوبی ازش سر بزند.
فکر شخص دوم:
- اصلا می دونی چرا دیگه این روزا مثل اون روزا شعر نمی گفت؟ می دونی چرا دیگه تو بحثا جای ادبی قافیه بافتن، ناسزا نامه می خوند؟ نمی دونی!
فکر شخص اول:
- مرتیکه خیال می کنه فقط خودش می فهمه! مخت تعطیه ها!
فکر شخص دوم:
- آره فقط تو می فهمی! نه عمو جون، آدمی که جنبه اش رو نداره نباید جایی بشینه که آدم ِ با جنبه می خواد!
فکر شخص سوم که آرام و دور از صحنه گوشه ای نشسته و سرش را بین ِ دستانش گم کرده بود:
- آره قبول! ولی خب بفهم باید بفهمید آدما مثل شعراشون نیستند.
تصویر به یکی از میزهای نامرتب می رود. سه تا دست روی میز خبر از نشستن ِ سه نفر دور میز می دهد. هیچکس چیزی نمی گوید. تنها صدایی روی صحنه جریان دارد که تا حالا نبوده است ما اسم اورا می گذاریم شخص چهارم. صدای شخص چهارم تمام ِ صحنه را می گیرد:
- اگه باشند هم یه جایی صبرشون تموم می شه. اگر نشه هم، همیشه آخر درستی بودن راه درستی نیست. به قول فلانی واسه کسی که منطق سرش نمی شه، پشت دستی باش بخوابون تو دهنش البته اگه قول بدی خودت اشتباه نشی. که اونم نمی شه . پس خب دیگه خفه خون گرفتن بهترین راه حله.
دست شخص چهارم روی میز می آید. و اینبار صدای شخص پنجم که در صحنه نیست ، صحنه را می گیرد:
- راست می گفتند. هر چهارتاشون راست می گفتند.
ساعت تنها چند دقیقه از دوازده کم آمده است. چهار نفر دور ِ یک میز در سکوت مشغول به کارهای خودشانند. راوی ِ داستان ناگهان اختیار را از صحنه می گیرد و شروع می کند با صدای شخص پنجم که در صحنه نیست باقی ِ ماجرا را بلند بلند فکر می کند.
- اصلا می گن هرکی ده آیه ی اول سوره ی کهف رو بخونه از فتنه های آخر الزمان در امانه. چرا کهف؟
ازینجا به بعد تا انتها تصویر تنها کرکره ی پایین ِ یک مغازه است. روی درب اقسام گوناگون آگهی از اعلامیه ی فوت گرفته تا لوله بازکنی به چشم می خورد. راوی که در صحنه نبوده است روی تصویر صحبت می کند. گهگاهی هم صدای افراد نفر از پشت ِ میز می آید.
- ببین اونا چی بوده اند که انقدر نمی تونستند ظلم و کفر رو تحمل کنند که به غار پناه برده اند. بعدش خدا دقیقا آیه ی دهم که تموم می شه میگه :
فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَدًا ﴿١١﴾ «پس به گوشهایشان برای مدتی پرده زدیم»
- یعنی «نشنیدن» کلید خواب نجاتشون بوده. ولی ما چی؟
ما به کجا پناه ببریم. وقتی هر طرف رو که نگاه می کنی باید خیلی خیلی مرد باشی بتونی نگاه نکنی. باید خیلی مرد باشی بتونی صبر کنی. الان دیگه گناهارو روزی که هیچ باید ساعتی شمرد. مخصوصا اگه تو مملکت کفر باشی.
شخص اول: می دونی اونور چه خبره؟
شخص سوم: خرید می کنی حلال نبست، بانک بری حرومه، رفاقت کنی خرابه، عشق بیاد نامحرمه هرزه. شعر می گی دری وریه، ترانه می خونی واسه دنیاست واسه شهرته. تلخ می شی واسه غروره، دغدغه داشته باشی همش تئاتره.
شخص پنجم(راوی): هر طرف هم که می نگرم نیزه و شمشیر است.
شخص دوم: اونم زهرآلود.
شخص سوم: نگاه به نامحرم مثل تیر زهرآلوده.
شخص اول: واقعا.. و من هر جایی رو که نگاه می کنم...
شخص دوم وسط حرفش می پرد و ادامه می دهد: یه پتیاره ی لخت، با شورت از جنس لی، یه جورایی داره داد می زنه:
شخص سوم: ببین پشت کارم خوبه؟!
شخص اول: اون که تازه یه چیزشه. پس تکلیف ما چیه په؟ خودمونیما، ما به کدوم غار پناه ببریم؟!
،
شخص دوم: یه نویسنده ای یه روزی نوشته هاشو می ریزه تو گونی و همه رو آتیش می زنه. به این دلیل که اون نوشته ها واسه رضای خدا نوشته نشده بوده.
شخص اول: مرتضی آوینی رو می گی؟!
شخص سوم: حالا این آدم همونیه که اون نوشته هارو نوشته، یا اونی که نوشته هارو آتیش زده؟
شخص اول: به نظر من بستگی داره کِی و کجا تو دوربین ِ خلق الله گیر کنی.
شخص سوم: مثلا بشی بافنده ی توبه یا بافنده ی پیپ و عصا.
،
شخص پنجم: راوی که دیگر راوی نیست. شاید باید کلا به غاری پناه برد و به گوشها پرده زد
شخص چهارم: می گن سر امام حسین روی نیزه از سوره ی کهف آیه خونده بود.
اَم حَسِبتَ اَنَّ اَصحـَبَ الکَهفِ والرَّقیمِ کانوا مِن ءایـَتِنا عَجَبـا ؛ (کهف، آیه 9)
شخص پنجم: آیا گمان کردی اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند؟
کرکره ی مغازه باز می شود.
حمید طاهری (فلانی)
هرچه گفتم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانم...ما را در سایت هرچه گفتم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانم دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 160