تو، نه داوی سرودن داری
و نه سروادیک در کوچه باغهای تنهایی
از سپیدی و روز افسانه سرودی
تو نه چامه را به پیشکاری گرفته شده ای
و نه کلک را با شاخ نادرست کرده ای
نه در بندواژه ی پسندیده شدن بودی
و نه به فزونی پیگیرنده ها می اندیشیدی
چه در جهانِ راستین و چه در جهانِ هست نما
تو ای فرهود ِ دورافتاده
نه سروادیک و نه فرزانه وار
نه در خیابان و نه در نوشگاه
نه در دود و نه در دیر
ریخت نبوده ای
ای ترزبان سمیره سمیره
تو نه گلچینِ چامه سرایانِ خوش دبیره بوده ای
نه در خانگاهی گداخته
و نه در تنهایی یخبسته ای
تو تنها گزارش ِ دم
آزرم از کرده و ناکرده
سرگردان در نبشته ها، شگفتیده بودی
و سیاوش واره در زنده داری فرهنگ
ساده تر ازین سخن ها بودی
که به سان ِ این سخن ها باشی
با زبان ِ سرخ، سر ِ راه ِ سر ضخاک واره های پلید
سرگشته ی گلیم و شیدای جاجیم
بی نخش و بی چهره
بی ترسِ از آب لایه ها
ساده تر...
گاهی به پایکوبی، گاهی به ترانه
گاهی نا شناخته، گاهی افگار
گاهی مست، گاهی شگرف
ساده تر از این گفت ها بودی
نه دلشده نه سرباز
نه خدانشناس ، نه آییندار
تو تنها به سانِ خودت بودی...
هر چند لابلای هم سنجی ها
در نبودن ها و در شکستن ها
هر چند میان ِ گزاره ی چشم افزارها
در کارواژه ی شدن در فرازِ پیوند با دیگران
نه! تو هیچ گاه داویِ سرودن نداشته ای
اگرچه فراوان، سروده ها از تو آمده باشند
اگرچه دبیره های انبوه.. از نوشتار تو خواهند آمد
انبوهِ مردمانی که کمانشان ساز و
تیرشان خودکار
بی پایان...
تا سرانجام!
حمید طاهری
برگه ی اینستاگرام: Hamid_Taheri
ما را در سایت هرچه گفتم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانم دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 144