مثل شاعری که شعرش را
یا که وانتی که بارش را
مثل ساز زن غمخواری
که به گم سپرده سازش را
مثل تک درخت آبادی
که تبر شکسته یارش را
یا چو کوچه ای که گم کرده
توی دست خود نگارش را
دادم از دو دست خویشم را
خورده گرگ راه میشم را
من حواس جمع می کردم
مات برده دست کیشم را
.
.
مثل تکیه ی ستونی که
خورده جفت پا ز دیوارش
مثل تیر بر درختی که
محو شده قلب غمخوارش
مثل دایره ی بازی که
سرشکسته گشته پرگارش
مثل بچه ای که گم شده
بادبادک هوا ترش
خورده گرگ راه میشم را
مات برده دست کیشم را
من حواس جمع می کردم
برده دل، نه! برده هوشم را
.
.
قصه را همیشه می ترسم
قصه ها کلاغ دارند
گرگ بی پدر که هم میشه
بچه با الاغ دارند
بچه ها فریب خوردیم
بچه را سراغ دارند
در لباس حبه انگوری
جای زوزه واق دارند
خورده گرگ خویش و میشم را
مات برده دست پیشم را
تا حواس جمع می کردم
بره_رو جویده ریشم را
.
.
چوب می زدند باران را
تیغ می شدند چوپان را
خواب خورد زن که کابوسی
خورد استخوان خوابان را
تو برای گرگ رقصیدی
سنگ می زدند مردان را
دیدمت که گیج می خوردی
پشت پای گیج دزدان را
تو برای مرده می مردی
ازگلان زدند گلدان را
تا کجا تلف شدی مرد
موخوره جوید وجدان را
هضم کرده گرگ میشم را
هفت برده پنج و شیشم را
من حواس جمع می کردم
کرم خورده تیغ نیشم را
.
.
بره پشت بره خر تو خر
قورباغه اسب می راند
بال و پر به چنگ هر یاغی
مرغ در گلو چه می خواند
تو برای گرگ خندیدی
با زنی که گرگ را خورد
گرگ داشت دست در بازی
لاشه خور جنازه می ماند
گول پشت بام را شست
آبروی برف را برد
لیز بود لای لالایی
خواب آمد و خواب را خورد
من به کل قصه مشکوکم
گرگ مادری به کی کرد؟
کوچه ای که ریسه بندی شد
شهر را چرا شوهر داد؟
خورده گرگ مات و کیشم را
دست برده دست پیشم را
من به فکر پدری بودم
دختری فروخت ریشم را
حمید طاهری (فلانی)
فلانی نوشت: غریبی یعنی تو دفتر خودت اسم بنویسی که نبرند...
ما را در سایت هرچه گفتم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانم دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 86