من اسم ِ دوستهای زیادی که روزهای, زیادی بهترین دوست ها بودند را دیگر یادم نمی آید، ولی چهره شان به یادم هست. مثل ِ ترانه دختر ِ پولداری که از هرزگیای بچه قرتیا و دخترای پاکتانی و گمراهی ِ پونزده ساله ها خسته بود. یا افسانه که چقدر ناگفتنی همیشه داشت. هومن اصلا نبود و من هم چیزی ازو نخواهم گفت. وحید گاه گاهی بود، سینا هی جاده ها گاهی مرا با خیلی ها پا به پا کرده اند. از مهران گرفته تا... صبر کن! اصلا واقعیت را با مجازی قاطی کرده ام. پرستو هنوز, از دست من عصبانی است و سمانه! دیگر سمانه نمی گوید در شعر های تو می شود شاعر شد و شعر نوشت و بعد این شعر را پست کرد و بعد یک شهر عاشق شد!
من که تمام نشده ام، آی مردم، چرا تمام کرده اید؟ کجای ذهنتان تمام کرده فرضم می کنید؟ منی که هنوز, آغاز نکرده ام را در پیله بدرقه می کنید، بی معرفت ها. حتی امین بعد از رفتنم مرا فراموش کرد. و رضا اصلا نفهمیدم چه شد یک روز از خواب پاشدیم دیگر رفیق نبودیم، رضایی که خیلی دوستش داشتم. بگذریم بگذار ادامه ندهیم... شاید هم اصلا من اشتباه می کنم... شاید...
دخترای تنها هر غروب به این دشت سر می زنند و از دور به دست ِ بادبادک من که از دامن ِ کوه سُر می خورد دست تکان می دادند و یک جورایی مثلا از کبوترآهنگ گرفته تا کناره های زابل یه جورایی اسب های سفید و نیلوفرانه ها یه جورایی هم قدم می شدند. یعنی می شود حالا که غمکده ها تعطیل شده است و نامه های سوخته خاکستر شده اند و وحید ها دیگر به من سر نمی زنند و رها این سمت ها رها نمی شود و مهدی دیگر اینجا, اصلا از اون شعرهای اجق وجقی جرثقیل دار برایم پیام نمی کند، آیا می شود حالا مثلا در حجره را بست و رفت نشست گوشه ی خیابان مثل قدیم ها لب ِ درب ِ خانه یک کتاب خواند و ولی نه از زنهای سبزی فروش ِ لب ِ رودخانه های راهروواره یا بچه ها و توپ پلاستیکی ها و یا جوونای دور همی، اصلا هرزگی ِ درخت های کاج سر نزند؟
می شد این قصه رو تا ابد ادامه داد، ازون روزایی که می شد آدمای نادیده رو خیلی خیلی دوست داشت. اون روزها خیال می کردم یک روز یک شعری می نویسم که تمام دنیا را تکان بدهد و ازین تکان خوردن ها پولکهای بچه ماهیای بی حافظه بیرون نیاد. امروز نه ازون همه آرزو خبریه، نه از آدمهای خوش آرزوی اون روزها. آدمهای این روزا چه بفهمند دغدغه های یک وبلاگ نویس دایالاپی یعنی چی. همونطور که من دیگر یادم نمیآید رادیو در خورجین موتور گازی آقابزرگ، یا جیغ و داد من و امیر وقتی وسپای باباش رو می قاپید و می رفتیم دم مدرسه راهنمایی دخترونه یعنی چی.
گفتم که می شد این قصه رو تا ابد ادامه داد. امروز همه ی اون آدمها احتمالا یا به یه بچه زندگی داده اند یا عمرشون به دنیا نبوده. نمی دونم بهشت زهرا سالی چند متر قد می کشه.
آرزوهامون آب رفت. خیلی نامردید، خیلی بی معرفتید، من دلم خیلی براتون تنگ شده، و شما اصلا وجود خارجی ندارید.
و من تنها ترین شاعر دنیام. آنقدر که تنهایی را در هفت زبان زنده ی دنیا زندگی کردم و
I thought, loneliness
was in the color of clouds
but it was the air
whispering in the watch
As if
Kendagece har gun gelib
Yoldanda qash aqarlib
Hala yolda goz tutur
ayaqlarimizdan dash qaralib
gelmeyende ondan goz yanir
amma kim bashka bilir
因为每个路都去过了
每个人也都可能认识
狗说的我听懂了
人说的但不明白
有晚的很亮的
哦看不懂不明白
وحيدا جدا!
في القدر الذي لا أستطيع تركك ورائي
أنت قلبي
وفي قلبي انا سمعتك
ياقلبي
يارفيق من لا رفيق له
اسمعني
اسمعني في الدینی و فی الدنیایی
ياجميل! كما في استماعك جميل
-----------------------------------------------
فلانی نوشت: کننه گجه، یک کلمه ی ترکیست که توسط مردم ترک زبان در دهاتای کبوترآهنگ استفاده می شود. کننه گجه یعنی شب ِ ده. مادرها و مادربزرگ ها آن روزها که دستمان نیاز نبود به آیفون برسد و درب را می شد با سنگ کوفت، اگر شلوغ می کردیم می گفتند، اگر شلوغ کنی، کننه گجه میاد می بردت.
شب ِ ده، یک سر و دوگوش، یا لولوخرخره نبود، واقعی بود. اگر میامد ، اگر شب سراغت میامد، حسابت زار بود. شب سراغم آمده.
هرچه گفتم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانم...ما را در سایت هرچه گفتم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانم دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 132