
از دست هایم رفتقطره قطره خون ِ چشمانمریختقطعه قطه ی وجودماز دستهای منو تکه تکه هایم رااز شلمچه تا غزهاز بغداد تا تهران و کرمانهرکس جدا جدا می برداما من بودم که از دستهایم می رفتمن بغض هزاران ساله ی مادرآب ضلال ساقی از دست دادهمن!انگشتر و دستان رستم ِ قاسمکاپشن صورتی گوشواره ی کرمانمن کفش قرمز و دل شکسته ی هواپیمانفسهای خش دار و بوی خردلبغض سنگ های کوچه های غزهمن کابل ترین غریبه در خانهمن!لندن به چشمهایم زد و دخترم را بردتیرچه ی کج پیزا پای پسرم را کُشتهی تازیانه ی دروغ، زخم قلبم را فروختمن سیستا...
ادامه مطلب
هیچی دیگه، اینستگراممون هم بخاطر شکایت مردم نامردی محمدود شد باز..انگار ما اصلا خری بوده ایم. آخه یه برگه ی بی رفت و آمد که... ای بابا... توئیترمون خیلی وقته از ترندا خارجه. نوشته های وبلاگم از موتورا...
ادامه مطلب