
با خود فکر می کردمدستانم که باز شد سراغش برومبگویم رفیقبنشین تا نشانت دهمکجای چشم بندی که به رخت خوردهوحشتناکهدستانم باز که شددیدم آن چشمهازیر آن چشم بند بسته اندچه لجوجوحشتناک اینجاستدیگر امید ندارمبتوانم چشمهایش را باز کنمدر بی فاصله ترین دوریدر کمال اتفاقحمید طاهری (فلانی)فلانی نوشت: چشم بسته بود... به چشم_بند چه هَرَز؟ بخوانید...
ادامه مطلب