
مثل شاعری که شعرش رایا که وانتی که بارش رامثل ساز زن غمخواریکه به گم سپرده سازش رامثل تک درخت آبادیکه تبر شکسته یارش رایا چو کوچه ای که گم کردهتوی دست خود نگارش رادادم از دو دست خویشم راخورده گرگ راه میشم رامن حواس جمع می کردممات برده دست کیشم را..مثل تکیه ی ستونی کهخورده جفت پا ز دیوارشمثل تیر بر درختی کهمحو شده قلب غمخوارشمثل دایره ی بازی کهسرشکسته گشته پرگارشمثل بچه ای که گم شدهبادبادک هوا ترشخورده گرگ راه میشم رامات برده دست کیشم رامن حواس جمع می کردمبرده دل، نه! برده هوشم را..قصه را همیشه م...
ادامه مطلب